نیست نیست
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧ : توسط : مژده

نمیدانم حرفی برای گفتن نیست

یا

گوشی برای شنیدن نیست

شاید هم

اندازه حرف های روی دل مانده  از اندازه گوش های در دسترس بزرگتر است


 
وقتی آدم هول میکنه
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳ : توسط : مژده
یک چند وقتیه که بعضی از دوستان التماس دعا دارن، گیر نقدینگی و اینهان. دو سه مورد پیش اومده بود که پیامک داده بودن که براشون پول واریز کنم مثلا به کارتی، حسابی چیزی
 
یکی دو روز پیش یک پیامک گرفتم از یکی دیگر از دوستان بدین مضمون: 
سلام.
داری 500 تومن بهم قرض بدهی؟ بیست روزه پس میدهم. بد جور گرفتارم؟
!
تو این هیر و ویری ، من هم دیدم اوضاع بی ریخت، کفگیراز ته دیگ هم گذشته، رویم هم نمیشد بهش بگم نه. براش نوشتم:
اوکی. شماره کارتی، شبایی چیزی بده در اولین فرصت ! به حسابت بریزم!
یک چند دقیقه بعد، یک پیامک دیگه از همون دوست اومد که نوشته بود:
قربونت برم، اون پیامک دنباله داشت. یکبار دیگه برات میفرستم
 
دیدم در ادامه متن بالا نوشته:
.
.
.
گفتگوی یک همشهری با دستگاه خودپرداز
.
.
.
 
 
این قضیه را که برای یکی از دوستان تعریف کردم بعد از اینکه مفصل به احوالات من خندید در جوابم گفت:
واقعا آخرشی، هول کردی تا دیدی پول می خواد، این خودش سوژه ایه برای پیامک های بعدی.
 

 
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد......
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢ : توسط : مژده

چند بار پیش اومده که تمام فصل های زندگیتون را با هم، کنار هم داشته باشید؟

مثل یک خواب خوش

مثل یک رویای رنگی

مثل وزش نسیم بهاری

حس لذت بخشی که ترکیب دست نیافتنی است از نشاط و گرمی و آرامش

وقتی به افراد دور میز نگاه میکردم ، چهره هر یک از عزیزان یاد آور یک فصل زیبا از زندگیم بودند

فصل صورتی بهار

فصل سبز تابستان

فصل نارنجی پاییز

فصل سفید زمستان

و همگی جمع در فصل پنجم زندگی، فصل رنگین کمان

همه فارغ از دنیای اطراف و گرفتاری های روزمره، رها و یله، سرگرم گفتگو و خوش و بش

با گذشت روزها و ماهها از دیدار یکدیگر، صحبت ها به راحتی گرم میشه و دل ها به هم جوش میخوره

رد پای گذر زمان در چهره ها نمایان است ولی

چیزی از جلای قلب ها کم نشده که هیچ، براق تر و شفاف تر شده اند

دختر کوچولوی موطلایی سالها پیش،  بهانه دور هم  جمع شدن امروز است،

دختر شیرینی که دیگه کوچیک نیست ولی هنوز مرکز توجه جمع است و مایه امید همه 


 
یعنی به این زودی سهم من تموم شد؟
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱ : توسط : مژده

کنارش که می ایستم به وضوح میبینم که یک سر و گردن از من بلند تر شده

نوازش موهای نرم و خوشرنگش هنوز به مانند کودکی لذت بخشه

وقتی با خودم فکر میکنم که ممکن است به زودی نتونم به این راحتی ببینمش دلتنگ میشم

یعنی سهم من از زندگی درکنارش تموم شده

یعنی من به این زودی باید دوریشو  تحمل کنم

نه نوجوانی کردنش را دیدم ، نه شیطنت های جوانیشو،

خیلی از آرزوهای دور و درازش حرفی نمیزنه

من را تو دغدغه ها و نگرانی هاش به راحتی دخیل نمیکنه

زیر این ظاهر آرام و متینش ولی

یک دنیا اضطراب و دلواپسی و دو دلی موج میزنه

من حسش میکنم

هنوز نه به داره نه به باره

هنوز نرفته دلم براش تنگ شده

این چه رسمیه که دنیا داره

 


 
بهمن: دیروز - امروز - فردا
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱ : توسط : مژده

خیلی دیروز دیروز: یک دختر چشم و ابرو مشکی با موهای بلند به رنگ شبق, تپل و خیکی در بعد از ظهر یک روز برفی , که تا زانو برف بود تو خیابون ها با سر و صدای فراوان قدم گذاشت به این دنیای خاکی ( بهتره بگم برفی)هورا. اون روز نه تنها برف همه جا را گرفته بود, ماه رمضان بود, مادر بسیار جوان بود پدر مثل خیلی از سالهای بعد از آن جایش کنار مادر خالی بود, مردم توی خیابون ها تو شور و هیجان انقلاب و به هم ریختگی اوضاع بودند.

خیلی دیروز: جنب و جوش و تکاپو برای یک مهمونی دوستانه کوچیک، مجموعه ای از دوستانی یک رنگ و یک دل و صمیمی، با چهره ها و عقاید و رفتارهای متفاوت. شادی و سرخوشی و بی خیالیخواب

یک کمی دیروز: یک دختر نه چندان خوشگل ولی صاف و صادق مثل آینه یک دفعه با سر افتاد توی یک چاله ای که یکی دو تا دیوونه واسه اش کنده بودند و تا مدتها چندین و چند عاقل نتونستند از اون تو درش بیارند. نه خودش فهمید چه به سرش اومد نه بقیهسوال

 

هنوز یک کمی دیروز: جمع دوستان، یک کیک  کاملا دست ساز ، کیکی به شیرینی چهره های دوستان، فضای تاریک و  روشن بسیار شاعرانه و رمانتیک . انبوهی از تبریک های خوش و امیدوار کننده، و  دیگر هیچچشمک

هنوز دیروز: یک روز آفتابی, رد پای برف روی زمین و زمان, بچه های گلفروش سر چهار راه با دسته های نرگس, پاهاشون توی جوراب های حیس و سوراخ توی دمپایی پلاستیکی, دستهاشون سرخ از سرما, با خواهش و تمنا دنبال ماشین میدوند و به شیشه میزنند. ترس از آدمهای آشنای دیروز و غریبه های امروز, دلهره, اضطراب، بغضاسترس

دیروز: شش هفت نفر همکلاسی دانشگاه ، همه متولد بهمن ماه. بعضی های تهرانی و تعدادی هم شهرستانی. اواسط امتحان ها بود و همه کلافه. شهرستانی ها نمیتونستند برن پیش خانواده. یک جشن کوچولوی باحال گرفتیم و دوستهای همه متولدین بهمن را هم دعوت کردیم. کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم. حیف که همه عکسهامون سوخت. دریغ از یک دونه عکس. هنوز بعد از این همه سال با هرکدومشون که حرف میزنی یاد اون روز را در خاطرشون نگه داشتند.خیال باطل

باز هم دیروز: تو غربت. اینقدر هوا سرد بود که مژه ها به هم میچسبید با هر پلک زدن. اینقدر لباس پوشیده بودم که احساس آدم آهنی را داشتم. تقریبا فراموش کرده بودم این روز باشکوه را.  پامو که توی اتاق گذاشتم از دیدن منظره اتاق جا خوردم. باورم نمیشد. روی میز یک دسته گل نرگس، یک کیک کوچولو و کلی بسته های هدیه. نفهمیدم چه جوری این همه بسته از ایران اومده را تحویل گرفته بود و کادو کرده بود که من متوجه نشدم. پیش خودم فکر کردم: عشق باید یک چیزی تو همین مایه ها باشه. به همین شکل و شمایل.قلب

یک کمی دیروز: محل کار، یک دسته گل سرخ روی میز، یک جلد کتاب حافظ با خط خوشقلب

دیروز: کادو های بچه ها، یک تابلوی نقاشی از الاغ احساساتی گروه وینی د پو که با اون ساعت درست کرده بود، هدیه علیماچ، یک دست نویس خوشگل با کلی گل و حاشیه در اطرافش هدیه تیناقلب، دو تا کتاب خیلی خوشگل و نقلی که خیلی با سلیقه بسته بندی شده بودند, هدیه طاها بغلتشویق

امروز: مثل یک رویاست که ما هستیم و بچه هامون. همه ما به نوعی خسته و شکسته و از پا افتاده ولی هنوز سر پا. بچه ها هر کدومشون یک ساز دستشون گرفتند و به شادی مشغول اجرای کارهاشون هستند. چقدر خوبه کنار دوست های قدیم بودن. همه چیز واقعیه. طبیعیه. صحنه سازی نیست. اجبار نیست. عرف نیست. عادت نیست. واقعی واقعی. نیازی به توضیح نیست، کسی عجیب و غریب نگاهت نمیکنه، همه دونه های دلشون معلومه. حتی بعد از گذشت این همه سال. عشق میکنیم واسه قد کشیدن و خوش قواره شدن بچه ها. واسه سرزندگی و شادابیشون. برای همه امیدهایی که توی دلهای صافشون جوونه زده و داره رشد میکنه و بالنده میشهلبخندخیال باطل


 
چهره ها
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ : توسط : مژده

هوا سرد، دونه های ریز برف، زمین بخ زده

سرازیری خیابون

ترافیک و توقف و کلافگی

زن ها با چادر مشکی,یک گوشه چادر به دندونشون، پایین چادرهاشون گلی و خیس،

چشماشون پر از نگرانی، ترس توی چهره شون

دست یک بچه کوچیک تو مشتشون، بغض بچه ها از سرما، از خیسی کفشها

مردها با لباس های خاک گرفته، یک جلد شناسنامه قرمز تو دستاشون، نفرت تو نگاهشون

سر بالایی نفس گیر، باد سرد گزنده

یک دیوار، سنگی، بلند

اونقدر بلند که هر امیدی را نا امید میکنه

بدون هیچ ،روزن و دریچه ای

.......

آفتاب داغ، وسط تابستون، سر ظهر

چهره ها آفتاب سوخته، لب ها خشکیده از عطش، صداها گرفته

چشم ها خون گرفته، لبخند های بی رمق

بچه ها خسته، رد اشک روی گونه هاشون، چشمهای گرد شده ازترس

لقمه نون و پنیر تو دست بچه ها

انتظار و صف و دلهره

انتظار و هیجان و دلشوره

چادرهای بور شده از آفتاب، موهای خیس از عرق چسبیده روی پیشونی،

هر دو دست روی میز، انگشت ها جوهری، کلام گم شده

پاهایی که با احتیاط قدم بر میدارن، روی زمین کشیده میشن، سرها پایین، صدای نفس ها را میشه شنید

چشمهایی که مسیرشونو از هم میدزدن

چشمهایی که به جای کلام کار می کنن، ارتباط میگیرن، دلداری میدهن و همدردی میکنن

ابراز شرمندگی میکنن، التماس میکنن، غصه میخورن،

بهت و جای خالی یک هیجان کوتاه، مثل صاعقه

مثل حس افتادن یک بلور نازک روی سنگ

حس خالی بودن

ناگزیر بودن

ناچار بودن



ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
جمع اضداد
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥ : توسط : مژده

بعضی های بی دلیل محبت میکنند و کسی باورشون نمیکنه

بعضی ها بی دلیل حسودی میکنند و همه درکشون میکنند

یک عده به تلخی راست میگن و هیشکی باورشون نمیکنه

یک عده به شیرینی دروغ میگن و  همه باورشون میکنن

بعضی ها دستهاشون تنگه، دلهاشون بزرگ

بعضی ها دستهاشون بزرگه دلهاشون تنگ

بعضی هاشون خونه هاشون کوچیکه، اونقدر که میشه فقط توش پاتو دراز کنی ولی

قلب هاشون آسمونه که خودشون هم نمیدونن چقدر محبت توش جا می گیره

بعضی ها خونه دارن دریا، هیچکس حتی خودشون هم نمیتونن توش یک پای راحت دراز کنن.

 دل شون اندازه ته سوزن، حتی اندازه یک نخود محبت هم توش جا نمیشه

عزیزانت باید مهربونترین و نزدیگ ترین آدمها به تو باشند، نیستند

غریبه ها دوستت دارن ولی نمیدونی چرا

 بچه هات باید بیشتر از هر کسی حرف هاتو  بفهمند ، ولی نمیفهمند

بچه های دیگه حظ میکنن وقتی پای صحبتت میشینن


 
نقاشی یک رویا
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠ : توسط : مژده

امروز دلم میخواست

مینشستم پشت پنجره

یک لیوان نسکافه دستم

تو روبروم

یک کاغذ و مداد دستم میگرفتم

تصویر این لحظه را مینوشتم

سایه روشن چهره ات توی بازی آفتاب و بارون

قطره های آب روی صورتت

گلبهی لپهات

گرمی چشمهات

محبت دستهات

عینکتو باید برداری

بخار شیشه عینکت نمیذاره, عسلی نی نی چشمهاتو ببینم

عکس خودمو ببینم

ته قلبتو ببینم

ایستادی لبه تراس

تکیه دادی به میله ها

یقه کاپشنت را بالا زدی که بارون خیست نکنه

دستهات توی جیب

یک لبخند کمرنگ از سر شیطنت داری

تکیه میکنی به یک پا و

پای دیگه ات را کمی خم میکنی

می پرسی:

داری نقاشی میکنی؟

من هم انگشتام سرد

صورتم خیس بارون

آفتابی که یواشکی از لابلای ابرها سرک میکشه

تیز و تند توی صورتم

همینطوری زل زده ام به تو

محو تماشای خدای یونانی افسانه ها و رویاها

کاش نقاش بودم

کاش سنگتراش بودم و مجسمه ساز

مثل جدم فرهاد

تصویر این لحظه تو را روی دیوار کوه های بلند حک میکردم

الان فقط میتونم

تصویر این لحظه تو را

توی قلبم حک کنم و توی ذهنم

مثل عکس های توی البوم که هروقت

دلتنگشون میشیم

میریم سراغشون

با دیدنشون اوج میگیریم و

جدا میشیم از زمان و زمین و آنچه در اوست


 
← صفحه بعد