خیلی دیروز دیروز: یک دختر چشم و ابرو مشکی با موهای بلند به رنگ شبق, تپل و خیکی در بعد از ظهر یک روز برفی , که تا زانو برف بود تو خیابون ها با سر و صدای فراوان قدم گذاشت به این دنیای خاکی ( بهتره بگم برفی)
. اون روز نه تنها برف همه جا را گرفته بود, ماه رمضان بود, مادر بسیار جوان بود پدر مثل خیلی از سالهای بعد از آن جایش کنار مادر خالی بود, مردم توی خیابون ها تو شور و هیجان انقلاب و به هم ریختگی اوضاع بودند.
خیلی دیروز: جنب و جوش و تکاپو برای یک مهمونی دوستانه کوچیک، مجموعه ای از دوستانی یک رنگ و یک دل و صمیمی، با چهره ها و عقاید و رفتارهای متفاوت. شادی و سرخوشی و بی خیالی
یک کمی دیروز: یک دختر نه چندان خوشگل ولی صاف و صادق مثل آینه یک دفعه با سر افتاد توی یک چاله ای که یکی دو تا دیوونه واسه اش کنده بودند و تا مدتها چندین و چند عاقل نتونستند از اون تو درش بیارند. نه خودش فهمید چه به سرش اومد نه بقیه
هنوز یک کمی دیروز: جمع دوستان، یک کیک کاملا دست ساز ، کیکی به شیرینی چهره های دوستان، فضای تاریک و روشن بسیار شاعرانه و رمانتیک . انبوهی از تبریک های خوش و امیدوار کننده، و دیگر هیچ
هنوز دیروز: یک روز آفتابی, رد پای برف روی زمین و زمان, بچه های گلفروش سر چهار راه با دسته های نرگس, پاهاشون توی جوراب های حیس و سوراخ توی دمپایی پلاستیکی, دستهاشون سرخ از سرما, با خواهش و تمنا دنبال ماشین میدوند و به شیشه میزنند. ترس از آدمهای آشنای دیروز و غریبه های امروز, دلهره, اضطراب، بغض
دیروز: شش هفت نفر همکلاسی دانشگاه ، همه متولد بهمن ماه. بعضی های تهرانی و تعدادی هم شهرستانی. اواسط امتحان ها بود و همه کلافه. شهرستانی ها نمیتونستند برن پیش خانواده. یک جشن کوچولوی باحال گرفتیم و دوستهای همه متولدین بهمن را هم دعوت کردیم. کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم. حیف که همه عکسهامون سوخت. دریغ از یک دونه عکس. هنوز بعد از این همه سال با هرکدومشون که حرف میزنی یاد اون روز را در خاطرشون نگه داشتند.
باز هم دیروز: تو غربت. اینقدر هوا سرد بود که مژه ها به هم میچسبید با هر پلک زدن. اینقدر لباس پوشیده بودم که احساس آدم آهنی را داشتم. تقریبا فراموش کرده بودم این روز باشکوه را. پامو که توی اتاق گذاشتم از دیدن منظره اتاق جا خوردم. باورم نمیشد. روی میز یک دسته گل نرگس، یک کیک کوچولو و کلی بسته های هدیه. نفهمیدم چه جوری این همه بسته از ایران اومده را تحویل گرفته بود و کادو کرده بود که من متوجه نشدم. پیش خودم فکر کردم: عشق باید یک چیزی تو همین مایه ها باشه. به همین شکل و شمایل.
یک کمی دیروز: محل کار، یک دسته گل سرخ روی میز، یک جلد کتاب حافظ با خط خوش
دیروز: کادو های بچه ها، یک تابلوی نقاشی از الاغ احساساتی گروه وینی د پو که با اون ساعت درست کرده بود، هدیه علی
، یک دست نویس خوشگل با کلی گل و حاشیه در اطرافش هدیه تینا
، دو تا کتاب خیلی خوشگل و نقلی که خیلی با سلیقه بسته بندی شده بودند, هدیه طاها 

امروز: مثل یک رویاست که ما هستیم و بچه هامون. همه ما به نوعی خسته و شکسته و از پا افتاده ولی هنوز سر پا. بچه ها هر کدومشون یک ساز دستشون گرفتند و به شادی مشغول اجرای کارهاشون هستند. چقدر خوبه کنار دوست های قدیم بودن. همه چیز واقعیه. طبیعیه. صحنه سازی نیست. اجبار نیست. عرف نیست. عادت نیست. واقعی واقعی. نیازی به توضیح نیست، کسی عجیب و غریب نگاهت نمیکنه، همه دونه های دلشون معلومه. حتی بعد از گذشت این همه سال. عشق میکنیم واسه قد کشیدن و خوش قواره شدن بچه ها. واسه سرزندگی و شادابیشون. برای همه امیدهایی که توی دلهای صافشون جوونه زده و داره رشد میکنه و بالنده میشه
